ساحلی بی دغدغه
ای روشن عشق بر ما.....ببخشای اگر روی پیراهن ما......نشان عبور سحر نیست!
بي تو، مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم، فراموش کن چیزی رو که نمی توانی بدست بیاوری ..... و بدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموشش کنی .... خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی .... خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت رادر خفا در دست دیگری بگذاری .... خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکي از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگري سيلي زد "هوالطیف" چشمانمان ُ ُ دلمان ُ ُ گوشمان ُ ُ به همه چیز عادت کرده اند! بوی کهنه گی گرفته اند...! عشق بوی کهنه گرفته است...! نگاههایمان کهنه شده اند...! به ارث رسیده اند! بار دیگر باید چشم گشود و متولد شد...! نگاهی تازه ُ ُ زیستنی تازه ! نگاهی به زلالی آب و به وسعت عشق. به رنگ آبی آسمان... به زیبایی ترنم پرندگان. و هم نوا با حضرت دوست...بایدت نگاهی تازه... که تازه کند هستی ات را...که رهایی بخشدت...تا که پرواز را به یاد آوری ...و نور شوی...همه نور......سکوت چه چیز بهترین است؟ من آن بهترین را برای تو آرزو می کنم. ببخشید از حضور کم رنگم.... خدا پشت و پناه همتون التماس دعا .... سلام- امروز از آن روزهايي بود كه همه اش به دلتنگي گذشت كه وقتي همه ما ها به دنيا اومديم هيچ گناهي نداشتيم خوش به حال اونايي كه صفحه ي دلشون رو به هر سنّي كه رسیدن پاك و زلال نگه داشتن مثل "شيخ رجب علي خيّاط" كه تو سنّ 23 سالگي پيامبر به خوابش مياد و چشم برزخي رو به او مي دهد...... حال اونايي كه نيّت دارن هر سال مي رن حرم علي بن موسي الرضا(ع) حال اونايي كه امام رضا(ع) خاطر خواشونه........ حقير رو مي خونيد ......بياين دلامون و نيّتامون رو پاك كنيم راست باشيم.....نكنه روزي برسه كه ديگه پشيموني سودي نداشته باشه وقتي مي خوايم بخوابيم لحظه اي رو تصوّر كنيم كه ما رو گذاشتن داخل قبر و دارن سنگ آخري رو مي چينن و بهترين و نزديكترين كسانمون هم يه يك ساعت ديگه برامون گریه مي كنن بعد مي رن. خوب ديگه من رفع زحمت مي كنم و همه ي شما رو به ايزد منّان مي سپارم ......در قنوت سبز دستانتون من رو هم دعاكنيد..... هنوز پاره ي اشكيست بر جگرم هنوز تازه تر از هواي باراني است هنوز نبريده ست ز بيگاري هنوز نشده است سرمه ي ره اين راه هنوز نرسيده است نوش آن را هنوز اول راه است و نيست پايانش هنوز نامده ما را اسير جانش كرد هنوز نامده نااميدش كرد هنوز نادره آهي مرا برآوردش هنوز نامده اميد را ستد از من هنوز نهراسيده از نگاه ترم هنوز نگرفته بود ز يار خبري ....................
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق ، ندانم
سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری

. دوستي که سيلي خورده بود؛سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد،روي شنهاي بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.))آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلي ترا آزردم؛تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟)) ديگري لبخند زد و گفت:((وقتي کسي مارا آزار ميدهد؛بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.))
![]()

......داشتم به اين فكر مي كردم
" صفحه ي دلمون پاك بود
،
خوش به حال اونايي كه نمازاشون رو با لذّت مي خونند......خوش به
....... خوش به
اي اونايي كه دارين نوشته ي اين بنده ي
......حداقل با خداي خودمون رو
.....هر شب
هان ... تو مي موني و عملت ....
(البته اگه مي دوني شب خواب بد نمي بيني)
التماس دعا....
غمي كه منزلگهش دل است نيست چهره ي او
غمي كه هر نفسش مرا غمين تر كرد
| Design By : Night Skin |



